بوی اسفند - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 13:24
کوه ها مه دارن. پنجره نیمه بازه و  ماشینا که رد میشن صدای آب توی کوچه به وجدم میاره. هوای عید پیچیده همه جا. واسه این هوا میشه دیوونه شد. من چرا شمال به دنیا نیومدم؟+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۱۱/۲۴ساعت 8 AM&nbsp توسط  mahi   Let's block ads! (Why?)
اولِ شب نوشت - تاریخ: 1396/11/20 ساعت: 4:27
خواهرک توی اتاقم خوابیده. نور اتاق کم است، مثل همیشه. و عصار در حال خواندن. از بیرون به پنجره ام نگاه کنید پرده توری سبز یا فیروزه ای می بینید با نور قرمز سقفی و ریسه های قرمز بالای تخت. و دختری با پیراهن گلدار بهاری قرمز رنگ که نشسته روی صندلی کنار پنجره با لیوانی توی دستش و لپتاپی توی بغلش. اما نه...
خواب زمستانی - تاریخ: 1396/11/20 ساعت: 4:27
الان چند روزه؟ چهار روزه لپتاپم به جای shut down روی حالت hibe ate قرار می گیره، به خاطر شونصد تا پی دی افی که بازه و نمی دونم تو کدوم جهنم دره ای ذخیره شون کردم.+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۱۱/۱۹ساعت 10 PM&nbsp توسط  mahi   |  Let's block ads! (Why?)
others - تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 17:20
می نوشم برای خانه ی ویرانبرای زندگیِ قهر آلود خودبرای تنهایی در حین باهم بودنو برای تو می نوشمبرای دروغ لب های خیانتگرت به منبرای سرمای بی جان چشمانتبرای آنکه دنیا زمخت و بی رحم بودو برای آنکه خدا هم نجاتمان نداد"آنا آخماتووا"
پ - تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 17:20
گفتم تو اصلن منو شناختی؟ غصم می گیره وقتی آدمای اطرافم یا غریبه ها بیشتر از تو میدونن علایقم رو. حیف که چقدر دیر فهمید اون وقت ها چقدر برام مهم بود. حالا که حتا دلم نمیخواد صداش رو هم بشنوم و صریحا هم بهش میگم اما همچنان امید داره به ترمیم حسی که وجود نداره. + نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۱/۰۴ساعت 1 AM&nbsp ت...
ترس - تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 17:20
گاهی وقتا چیزایی که تو وبلاگم می نویسم رو تکرار میکنه. حس وحشت وجودم رو میگیره که نکنه اینجارو بخونه. همیشه حس امنیت ندارم. + نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۱/۰۴ساعت 2 AM&nbsp توسط |
شبانه ها - تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 17:20
از وقتی رسیدم خونه کمرم بدجور گرفته. مامان میگه سرما خوردی لابد. همینجوری یک ساعته دراز کشیدم. باید بلند شم پرده رو بکشم تا صبح نور آفتابو ببینم. قرص هام رو بخورم. مسواک بزنم. و بیام یه کتاب شروع کنم. الان قادر نیستم بشینم پای لپتاپ. به علی پیام میدم در حال حاضر چه کتابی دستته؟ میگه زمان از دست رفته...
چاره چیه - تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 17:20
اینم از ناهار. قرمه سبزی گرم شده دیروز واسه بابا. و ماکارونی با پنیر پیتزا واسه من و خواهرک. انقدر خوشم نمیاد برا خودشون برنامه ای میریزن که تداخل تو کار دیگری ایجاد میکنه. عصر بچه مردم میاد خونمون باهاش ریاضی کار کنم. برنامه ریزی امروزم بهم خورد. + نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۱/۰۵ساعت 2 PM&nbsp توسط |
نخود فرنگی های مُرده - تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 17:20
باز هم غرهای همیشگی شو خواهد زد: اه نخود فرنگی. متنفرم از نخود فرنگی. چرا آخه خواهر جان؟ +عزیزم این غذا اساس کارش نخود فرنگیه. نزنم دستور پختش بهم میخوره مزه ش میره. همش چهارتا دونه ریختم بابا. و در حالی که با چنگالش میکوبه رو سر نخود فرنگی و لهش میکنه بهم میگه بیا. اینم یکی دیگه. کُشتمش! + نوشته شد...
و چشمانت. - تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 17:20
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد. من بانخستین نگاه تو آغاز شدم. +شاملو + نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۱/۰۶ساعت 11 AM&nbsp توسط
اعصاب خوردی - تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 17:20
می نوشم برای خانه ی ویرانبرای زندگیِ قهر آلود خودبرای تنهایی در حین باهم بودنو برای تو می نوشمبرای دروغ لب های خیانتگرت به منبرای سرمای بی جان چشمانتبرای آنکه دنیا زمخت و بی رحم بودو برای آنکه خدا هم نجاتمان نداد"آنا آخماتووا"
پایان هایی ازین دست شاید. - تاریخ: 1396/11/1 ساعت: 14:01
می نوشم برای خانه ی ویرانبرای زندگیِ قهر آلود خودبرای تنهایی در حین باهم بودنو برای تو می نوشمبرای دروغ لب های خیانتگرت به منبرای سرمای بی جان چشمانتبرای آنکه دنیا زمخت و بی رحم بودو برای آنکه خدا هم نجاتمان نداد"آنا آخماتووا"
ایمان - تاریخ: 1396/11/1 ساعت: 14:01
می نوشم برای خانه ی ویرانبرای زندگیِ قهر آلود خودبرای تنهایی در حین باهم بودنو برای تو می نوشمبرای دروغ لب های خیانتگرت به منبرای سرمای بی جان چشمانتبرای آنکه دنیا زمخت و بی رحم بودو برای آنکه خدا هم نجاتمان نداد"آنا آخماتووا"
کجایی که ببینی - تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 0:11
در و دیوارِ این خونه غریبی می کنن با من..
ما "نیاز" داریم به خندیدن - تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 0:11
سری اول لیسانسیه ها منو با تلویزیون آشتی داد تا منتظر سری دومش هم باشم. یک زمانی چقدر اوضاع برنامه های تلویزیونی خوب بود و بازار طنزها داغ. الان از بی برنامگی صدا و سیما، ملت پخشِ هزارمین بارِ یوزارسیف و جومونگ رو شاهکار میدونن. از چه زمانی تعزیه و رحلت و غم و اشک عزیز شد؟ سرمون رو گرمِ چه ها کردن؟ ...
این گونه در قلبم - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 13:08
هربار با خودم گفته ام دیگر محال است بتوانم به کسی علاقمند شوم. با خودم گفته ام محال است کسی بتواند این دیوارهای اطراف روحم را، این یخ های توی دلم را، در هم بشکند. و در کمال تعجب همیشه کسی پیدا شده. کسی که هربار موقتی بودنش را راحت تر پذیرفته ام و بیش تر سعی کرده ام لحظه های کنار هم بودنمان را قدر بد...
اگه شوکولات خورید - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 13:08
این یه نمونه لذیذه. وطنی هم هست. اگه خیلی شوکولات خورید،می تونید معتادش بشید.
کتاب - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 13:08
یک داستان انگلیسی گرفته بودم از نمایشگاه: a man called Ove . خیلی مشتاقم به خوندنش. بماند که دیگه انگلیسی هم در این حد بارم نیست. فقط اینکه میدونم اگه نصفه بگذارمش دیگه نمی خونم. مثل اون چند تای قبلی.و می ترسم از سختیش نصفه بگذارمش. آها. سیزده تومن قیمتش بود. و تازه فهمیدم قیمت نسخه فارسیش سی و چند ...
فکر کردی - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 13:08
نه عزیزم کدوم آرامش، منِ دیوونه رو بغل کردی.
پاییزگونه - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 13:08
پاییزگونه بارونه. و ابری. و تو این هوا ماشینای قشنگ قشنگ با آهنگای این گروه جدیدا صداشون ... صدای ماشینا... صدای ماشینا تو خیابونِ بارونی رو. + نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۰/۱۱ساعت 11 AM توسط |