حالا چی میخوای بگی هوم؟ - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 13:08
با موها و ابروهای قهوه ای و پوست گندمی اسم خوبی روم گذاشته بود. بهم میگفت دختر نسکافه ای من. حالا که موهام مشکی شده. نه مشکی یکدست. مشکی که داره زورشو میزنه مشکی بمونه اما رگه های زیادی خرمایی داره و با هربار دوش میره که قهوه ای بشه. + نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۰/۱۱ساعت 12 PM توسط |
ترس از تحمیل هات و اجبارهات - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 13:08
ترس از تحمیل هات و اجبارهات خداوندگارا. دوست دارم دوستت بدارم. اما ترس از تو، اجازه ی بروز عشق را نمی دهد. + نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۰/۱۱ساعت 2 PM توسط
بگید دیوونه ی برفه. - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 13:08
دختر مو پریشان ، لم میدهد روی صندلی کنار پنجره، توی اتاق درهم، با نور کمرنگ قرمز، با موزیک ، با قهوه برف را تماشا میکند. دنیا رافراموش می کند.+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۰/۱۲ساعت 11 PM توسط |
اونم ذره ذره. - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 13:08
دیگه روشون نمیشه کلن اینترنتو قطع کنن. بعد ها زبر نویس فیلممون میشه: با الهام از کره شمالی ( کپی نمی باشد ).+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۰/۱۲ساعت 11 PM توسط |
پس از... - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 1:24
دیدید وقتی میرید خرید، مغازه هر چی بیش تر، انتخاب سخت تر؟ ذهنم پره، حرفم زیاد. چی بنویسم؟
بی آغاز - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 1:24
... تا برای کسی بریزه دلم. بغلم کن ولی مراقب باش. غم من مسریه عزیز دلم. +موزیک: وقت خواب
تُنگ های سبز - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 1:24
تخصصِ مزخرفی در من هست. به طرز شدیدی علاقه دارم به اینکه تکه ای گیاه از گل های مادرم رو جدا کنم و توی آب نگهداری کنم. اون هم حتمن باید توی تُنگ ماهی باشه. معتقدم اصلن اسمش باید می بود تنگ گیاهی نه ماهی. بعد ریشه بده و هر روز چک کنم و ذوق. بعد که ریشه هاش بیش تر و بیش تر میشه رهاش کنم. نَکارمش. بمونه...
مای کیوت مام - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 1:24
مای کیوت مام هربار سر غذا به مامان لغت انگلیسی یاد میدم با وسایلی که سر غذا هست. اونروز بهش گفتم دارلینگ صدا بزن. رفتیم خونه مامانبزرگ. مامان به مامان بزرگ میگه هروقت خونمون زنگ زدی بهم بگو هلو دارلینگ. + نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۹/۲۷ساعت 10 PM توسط |
بعدیارو گند نزنیم - تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 23:29
چیزی رو که خراب کردیم، بر نگردیم و سعی نکنیم واسه جبرانش و دوباره داشتنش.
ابی گوش بدیم؟ - تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 23:29
دژخیمِ بی رحم تنم به فکر تاراجِ منه. روح بزرگوارِ من لحظه ی معراج منه. فکر نجاتِ من نباش..
از روانات ناسالمه احتمالن - تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 23:29
از روانات ناسالمه احتمالن حروف کیبوردو بزور می بینم. نور اتاق یه ال ای دی ضعیف قرمزه. تاکید میکنم روی قرمز، چون رنگ های روشن و سرد هم اذیتم میکنن. و من شدیدا به تاریکی معتادم. نمیدونم چند وقته. یادم نمیاد. در همین حد میدونم که نور آزارم میده. آزار روحی. + نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۹/۰۹ساعت 9 PM توسط |
دل رو به دریا میزنم - تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 23:29
تاریکم فردا سراغِ من بیا یک روزِ زیبا سراغِ من بیا
-خب خودت دلت کجاست؟ - تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 23:29
-خب خودت دلت کجاست؟ من؟ میدونم که به یه جایی تعلق دارم. یه چیزی تو وجودم هس. یه چیزی که وادارم میکنه شعر بخونم . جمله بنویسم. بی تفاوت نباشم. یه حسی که نمیذاره بی رنگ باشم. مطمعنم به یه جایی تعلق دارم. فقط ممکنه اونا فراموش کرده باشن. یا من فراموش کرده باشم. + نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۹/۱۰ساعت 10 PM توسط ...
از میان پوشه های قدیمی - تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 23:29
مومن به اصل تکرار- (تسلیمِ اصل تکرار)+اندیشه فولادوند++نمیدونم چرا این آهنگ رو گذاشتم روی تکرار. یک تصویر خیلی گنگ و مبهم رو میاره توی ذهنم. اما نمیتونم بفهمم چی بوده یا توی چه موقعیتی به این آهنگ گوش دادم. مثل آدمی که دورانِ اولیه ی آلزایمر رو میگذرونه. +++دوست داشتید، با صدای رضا یزدانی اش را هم ب...
هی نشین انقدر فکر کنی - تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 23:29
میگه هر بار باید من ری پروگرمت کنم؟ هر سری برمی گردی به تنظیمات کارخونه که.
والا شعر زیاد میخونم - تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 23:29
والا شعر زیاد میخونم نصف استوریایی که میذارم، فامیلو تیک میزنم نبینن. نشد یبار نیان پیامِ چرت ندن. ملت می تونین درک کنین یکی که مثلن شعر مینویسه، لزومن عاشق یا مخاطب دار نیس؟ + نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۹/۲۰ساعت 11 PM توسط |
شبانه - تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 23:29
شبانه فردا صبح باید برم پیش استاد. آدمیه که هیچ نمیشه پیش بینیش کرد. برخوردش باهات بستگی به مود اون لحظه ش داره. اینکه نتونی چیزیو پیش بینی کنی می ترسونتت. برای همین همیشه از روبرو شدن باهاش واهمه دارم. نمیدونم در مورد مقاله م چی قراره بگه. امیدوارم همه چی روبراه باشه. + نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۹/۲۱ساعت ...
یه دوست مثبت مثلن - تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 23:29
یه دوست مثبت مثلن با علی مدام بحث می کنیم.سر چیزای الکی. امروز تصمیم گرفتم با اونم قطع ارتباط کنم! دلیلش بحث هامون نیست. دلیلش اینه انقدر منفیه که تو روان منم نا هماهنگی ایجاد میکنه. احساسات منفی حقیقتا یکی از مهم ترین عوامل تو فرسایش روحه. + نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۹/۲۱ساعت 2 AM توسط |
آسمان هم زمین می خورَد... - تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 10:52
نه. آسمان فقط تماشا کرد. اشک هم نریخت حتا.
ترس و ترس - تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 10:52
حس می کنم زلزله میاد بازم. می ترسم. احساس نیاز کردم این جا بنویسمش تا هی توی مغزم تاب نخوره. خدایا کمک کن همه رو.